|
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 19:20 توسط احسان رضاپور
|