شستشوی مغزی
شكنجه سفيد شستشوي مغزي, تغيير باورها
گفت وگو با مريم رسوليان
سوال : بحث شكنجه و بدرفتاري از منظرهاي مختلفي ميتواند مهم ارزيابي شود و مورد بررسي و دقت نظر قرار گيرد. حداقل آنكه اعلاميه جهاني حقوق بشر كه به مثابه آرمان مشترك تمام انسانها و ملتها مطرح است, در ماده 5 خود تاكيد كرده است: هيج كس نبايد شكنجه شود يا تحت مجازات يا رفتاري ظالمانه, ضد انساني يا تحقيرآميز قرار گيرد, همچنين در اصل 38 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز تصريح شده است كه: " هر گونه شكنجه براي گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع, ممنوع است..." اصل 39 قانون اساسي نيز ميگويد: "هتك حرمت و حيثيت كسي كه به حكم قانون دستگير, بازداشت, زنداني يا تبعيد شده, به هر صورت كه باشد, ممنوع و موجب مجازات است." اما از منظر روانشناختي و با توجه به اينكه جنابعالي يك روانپزشك هستيد,ارزيابيتان از اهميت و ضرورت پرداختن به بحث شكنجه و بدرفتاري چيست؟ به ويژه آنكه ممكن است در نگاه اول اين مقوله, بحثي محدود به اقليتي بسيار محدود و وابسته به حقوق اساسي معدودي از شهروندان تحليل شود ؟
بيان دو نكته ميتواند ضرورت اين بحث را تبيين كند. نخست آنكه اساسا انسان موجودي بيوسايكو سوشيال است. به اين معنا كه فرانيدها و پيامدهاي اجتماعي, در كنار ويژگيهاي زيست شناختني و روانشناختي فرد بر شكل گيري رفتار و تفكر او, تاثير به سزايي دارد. به بيان ديگر, انسانها صرفا از تجربيات شخصي خود تاثير نميپذيرند بلكه مسائل اجتماعي فضايي رواني مي آفريندو كل جامعه را تحت تاثير خود قرار ميدهد .
نكته ديگر اينكه, آزادي و امنيت از اساسي ترين نيازهای رواني انسانها به شمار ميايند. از اين رو ميتوان نتيجه گرفت در جامعه ا ي كه شكنجه اعمال ميشود, اگر چه تعداد معدودي درگير مقوله شكنجه ميشوند ,اما آثار اعمال شكنجه به دليل ايجاد فضاي رواني و اختلال در آزادي و امنيت اجتماعي, كل جامعه را دربرميگيرد و حاصل اين عمل, خودسانسوري است. ضمن اينكه ضررهاي خودسانسوري از سانسور و محدوديتهاي اجتماعي فرهنگي اعمال شده توسط حكومت بيشتر است چرا كه در خودسانسوري, خلاقيت از بين ميرود و فكر و انديشه جديد توليد نميشود و در نتيجه جامعه دچار ركود ميگردد. در چنين جامعه اي, طبيعي است كه زمينه براي رشد انواع فسادها و انحرافات و ناهنجاري هاي اجتماعي مهياتر و فراهم تر است.
ذكر يك مثال, بيشتر اين پديده را تبيين ميكند. وقتي شهري مورد حمله هوايي قرار ميگيرد, احتمال آسيب ديدن هر فرد يا منزل, كمتر از يك دهم درصد است. اما فضاي رواني اجتماعي ايجاد شده, آحاد جامعه را درگير ميكند و انرژي خلاق و توليدي جامعه را مستهلك مينمايد. از اين منظر, بحث شكنجه ,واجد اهميت ويژه اي است.
آيا براي شكنجه به طور عام يا شكنجه سفيد به طور خاص تعريف مشخصي وجود دارد؟
در اعلاميه اي كه عليه شكنجه در سال 1975 منتشر و توسط سازمان ملل تاييد شد, شكنجه به معناي تمام عملياتي معرفي شده است كه به وسيله آن درد يا رنج شديد روحي يا جسمي تعمدا توسط كارگزاران عمومي يا شخص ثالث اعمال ميشود تا از شكنجه شده يا شخص ديگري, اطلاعات يا اعترافاتي گرفته شود .
مطابق اين تعريف, هنگام شكنجه فرد را به سبب كاري كه انجام داده يا گمان ميرد كه انجام داده باشد ,مجازات ميكنند.
مارچلو ويگنار, روانكاو اهل اروگوئه كه سالها در پاريس در تبعيد به سر برد, شكنجه را تمام حالتهاي تعمدي تعريف ميكند كه در آن هر شيوه اي به كار ميرود تا باورها و آرمانهاي قرباني را نابود كند و او را از هويت و شخصيتش خالي نمايد. اما منظور از شكنجه سفيد, بيشتر شكنجه هاي رواني است. به اين معنا كه در اين نوع شكنجه پس از اعمال شكنجه, نشانه فيزيكي كه نشاندهنده اعمال شكنجه باشد بر جاي نميماند.
سوال: سازو كارهاي شكنجه سفيد با شكنجه فيزيكي چه تفاوتهايي دارد؟
از آنجا كه جسم و روان دو مقوله منفك از هم نيستند, در نتيجه عملا تفكيك كامل اين دو نوع شكنجه از يكديگر ناممكن است. در عمل, روشهاي خاص هر نوع شكنجه تاثير متقابلي بر نوع ديگر دارد و شاهد نوعي تعامل و هم پوشاني هستيم.
مهمترين مسئله در شكنجه سفيد, بازجويي و شرايط بازجويي است. معمولا بازجويي به دو منظور صورت ميگيرد : يكي استخراج اطلاعات دقيق و واضح و ديگري, ايجاد تغيير در تفكر زنداني يا شستشوي مغزي .
در نوع اول بازجويي, زنداني تحت فشار قرار ميگيرد, اما به ميزاني كه اطلاعات دقيق, ريز و صحيح مورد نياز باشد. زنداني بايد در شرايطي قرار گيرد كه انسجام تفكرش حفظ شود و خطاهاي ذهني اش كاهش يابد.
در نوع دوم بازجويي, مسئله برعكس نوع اول است و بازجويي, با روشهاي سوال مكرر, بحث و جدل ,تهديد, تلقين يا مرام آموزي, تشويق, خشونت و . . .انجام ميگيرد. هدف اصلي اين نوع بازجويي, تسريع شكستن ارزشهاي زنداني و تشويق او به جايگزيني نظام جديد ارزشي است. در اين روش, بازجو در نقش دوست و دشمن, ظاهر ميشود و فقط وقتي فشارها كاهش مي يابد, اين تضاد در جهت دوست شدن با بازجو به معني پذيرش سيستم ارزشي او حل شود. در اين بازجويی هاي طولاني, خسته كننده با سوالات تكراري در مورد يك موضوع و عدم پذيرش گفته هاي زنداني و باز تكرار و تكرار و تكرار آن سوالات و بحث, فرد تحت فشار قرار ميگيرد. همچنين, جهت دادن به تضادهاي دروني زنداني و تاكيد و بزرگ
كردن اختلافها و تضادهاي مطرح در زندگي وي, مد نظر است. در روند اين بازجويي ها, قدرت نقادي و مقاومت زنداني ضعيف شده و به تدريج آماده پذيرش تلقين ها ميگردد.
آيا روشهاي ديگري نيز برا ي اعمال فشار, مثل ايجاد درد جسمي و فشار فيزيكي نيز به كار ميرود؟
مسلما بله, بنده آنها را به صورت كلي و با يك طبقه بندي نسبي بيان ميكنم. جهت اعمال شكنجه, اعم ازجسمي و روحي, از روشهاي زير استفاده شده است.
1 ايجاد درد و كتك تا قرباني بين تسليم شدن و يا تحمل درد, يكي را انتخاب كند. اين روش, خيلي موثر نيست و در عمل, تهديد به شكنجه و تحمل انتظار رواني درد, از خود درد سخت تر است.
2 ايجاد خستگي فيزيكي, كه در اين حالت فرد براي مدتي طولاني در نقطه اي, بي حركت وادار به ايستادن ميشود. اين روش, ابتدا باعث تقويت ويژگيهاي اخلاقي و روحي و مقاومت فرد ميشود, اما پس از مدتي زنداني فكر ميكند اگر تسليم نشود, خودش باعث آزار خودش ميشود. چون در اين شرايط او با خود و مشكلاتش تنهاست و بايد در برابر "خويش" مقاومت كند و بين "تسليم شدن" و "آزار ديدن" يكي را انتخاب نمايد. در همين مرحله است كه فرد بر اثر خستگي , دچار ترديد در ارزش هايش نيز ميشود. در اين روش فشار فيزيكي و رواني به گونه اي توام عمل ميكنند.
"ايجاد خستگي رواني" شكل ديگري از شكنجه است كه در همين فايل قابل توضيح است. محروميت از خواب, بيدار كردن مكرر فرد از خواب, تجويز داروهاي محرك يا خواب آور و بازجويي هاي طولاني ,از جمله شيوه هايي است كه با هدف شكستن اراده و سلب نگرش يا قضاوت نقادانه فرد, مورد استفاده واقع ميشود.
3 كنترل غذا, آب , سيگار و . . . كه در اين حالت, زنداني خيلي زود وابستگي فيزيكي خود را به شكنجه گر, جهت برآورده شدن نيازهاي اوليه احساس ميكند و بر سر دوراهي "غذا" يا "پاسخ به درخواست شكنجه گر" قرار ميگيرد.
4جداسازي يا زندان انفرادي, پايه اين روش محروميت حسي است. يعني در اين شرايط, مشكل اصلي فرد تنها بودكاهش محركات و داده هاي حسي نظير كاهش صدا, مناظر يكنواخت و . . .ميباشد. واكنش افراد نسبت به اين روش كاملا متفاوت است. بعضي افراد ميتوانند مدتها تنهايي را بدون تغييرات رواني شديد تحمل كنند . در حاليكه برخي ديگر, درمدت كوتاهي در زندان انفرادي ,به مرز جنون و افسردگي شديد ميرسند.
5 انتقاد از خود, از آنجايي كه انسان جايزالخطاست و اگر كسي خود را بدون خطا بداند و حاضر به نقد خود نباشد, ضعف شخصيتي محسوب ميشود و از سوي ديگر اگر افراد انعطاف پذير نبوده و در مقابل تغيير مقاومت كنند نيز ضعف ديگر شخصيتي محسوب ميگردد, با استفاده از اين موضوع در يك بحث و فضاي به ظاهر دوستانه, زنداني وادار به ورود به عرصه نقد خود و انتقاد از خويش ميشود. بعد از بيان خطاها و نقدها, احساس گناه شديدي در فرد ايجاد ميشود و زنداني براي رهايي از اين احساس گناه, مجبور به انتقاد مكرر از خود و يا به بعبارتي, اعتراف و توبه ميشود.
در بحث شكنجه رواني به مقوله " شستشوي مغزي " اشاره كرديد, آيا تعريفي مشخص براي آن وجود دارد؟
اين واژه اولين بار توسط يك روزنامه نگار امريكايي در سال 1950 به كار برده شد و به معناي پذيرش درخواست صاحبان قدرت تحت شرايط فشار و زندان و عليرغم ا ميال زنداني ميباشد. تعريف ديگر شستشوي مغزي, آموزش دوباره و غير ارادي به فرد, در زمينه سيستم ارزشي و باورهاي فرد در شرايط فشار و محدوديت اطلاعات است. از ياد نبريم كه باورها, اعتقادات و قضاوتها خود بر پايه مجموعه اي از اطلاعات قرار دارند. اگر فرد در شرايط محدوديت اطلاعات قرار بگيرد و علاوه بر اين
محدوديت تحميل شده, اطلاعات تحريف شده و يا اساسًا نادرست نيز به وي داده و ارائه شود, زمينه براي تغيير باورهايش فراهم ميگردد.
به نظر شما, آيا نقطه نهايي شكنجه همين جاست يا اهداف و پيامدهاي ديگري هم مد نظر است؟
نقطه نهايي شكنجه به هدف شكنجه گر وابسته است كه آيا هدف از اعمال فشار گرفتن اطلاعات است يا شستشوي مغزي)تواب سازي.(اما هر كدام كه باشد, انسجام وجودي فرد را بر هم ميزند و قرباني با تحمل فشار زياد, وادار به انتخاب بين "بدتر" و بدترين" ميشود. يعني بين " فشار زياد جسمي و روحي "و يا "پذيرش درخواستهاي بازجو" بايد يكي را انتخاب كند.عميق ترين تغيير در شكنجه, رسيدن به " شستشوي مغزي" و يا به عبارتي همانندسازي با مهاجم است .يعني قرباني هويت و تفكر و باورهاي بازجو را دروني ساخته و متعلق به خود ميداند. به تعبير ديگر ,قرباني "فرامن" خود را برون فكني نموده و بازجو را فرد باارزشي ميبيند.
آيا همه افرادي كه تحت شكنجه رواني قرار ميگيرند به مرحله شستشوي مغزي ميرسند؟
در بررسي پديده هاي مربوط به انسان, هيج امر قطعي و صددرصدي وجود ندارد, چرا كه براي بررسي هر پديده اي عاملهاي متعدد مداخله گر و اثرگذار وجود دارد. واكنش افرادي را كه تحت اين فشارها قرار ميگيرند ميتوان به سه دسته طبقه بندي كرد, گروه اول , به ظاهر تسليم ميشوند. گروهي ديگر, تسليم ميشوند و همانندسازي ميكنند و گروه سوم در برابر تغيير عقيده مقاومت ميكنند.
توجه به اين نكته اهميت دارد كه هر سه گروه, صدمه روحي شديدي متحل ميشوند و علائم اضطراب ,افسردگي, توهم, هذيان ها و سوء تعبيرها و خطاهاي اداركي در اين افراد قابل رويت و احساس است.
آيا راه حلي برا ي كاهش تاثير شكنجه روحي . رواني وجود دارد؟
يك عامل مهم در ايجاد اين تغييرات, محروميت حسي و محدوديت اطلاعات و اداراكات فرد است .
همچنان كه جسم براي سالم بودن به غذا نيازمند است. مغز نيز براي حفظ كاركرد طبيعي خود محتاج بهره مندي از اطلاعات ميباشد و همان گونه كه در شرايط نبود غذاي مناسب, گوشت مردار كه انسان فطرتًا از خوردن آن مشمئز ميشود و حرام است, قابل خوردن و حلال ميگردد, سيستم عصبي نيز در شرايط محروميت اطلاعات و تحريكات حسي, عطش دريافت اطلاعات را دارد و در اين مرحله, قادر
به انتخاب و تفكيك و تصفيه اطلاعات درست از نادرست نميباشد. به عبارتي انسان براي پاسخ به يك نياز حياتي كه حفظ پيوستگي ذهن و روان و يا ادامه حيات است, به صورت ناخودآگاه اطلاعات نادرست را مي پذيرد. يك راه پيشگيري از اين اتفاق, توليد اداراكات و اطلاعات در ذهن است. يعني زنداني خود را با خاطرات و محفوظات و داستانهايي سرگرم كند. در اين شرايط, افرادي كه قدرت تخيل و فانتزي قوي دارند و ميتوانند خود را با خاطرات گذشته يا محفوظاتشان سرگرم كنند, آسيب
پذيري كمتري دارند. خواندن و مرور اشعار يا متون مقدس و ديني و به ويژه محفوظاتي كه براي زنداني و قرباني, همراه با خاطرات خوش, نيز ميتواند جايگزين مناسبي براي محدوديت ادراكي حسي به وجود آمده باشد. در حقيقت, به ميزاني كه فرد خود را سرگرم كند و براي خويش "برنامه "تدارك ببيند و از سكوت و در انتظار ماندن بپرهيزد, در عبور سالم تر از اين شرايط موفق تر خواهد بود. فردي كه در اين شرايط قرار ميگيرد, بايد "انتظار" را از خود دور كند.
آيا شكنجه تحت تاثير متغيرهايي قرار دارد؟
البته, توانايي افراد و آستانه تحريك آنها متفاوت است. فردي با سه روز انفرادي تحت تاثير قرار ميگيرد و ديگري با 30 روز. عوامل شخصيتي و حتي سن و تواناييهاي جسمي و فيزيكي فرد نيز موثر است. افراد به ميزاني كه درونگراتر باشند و ارتباطات اجتماعي شان كمتر باشد, تنهايي را بهتر تحمل ميكنند. افرادي كه زود عصباني ميشوند و يا گمان ميكنند كه دنيا بايد هميشه بر وفق مرادشان باشد ,بيشتر تحت تاثير قرار ميگيرند. هر چه سازگاري ا فراد با محيط بيشتر باشد, امكان تحمل شرايط شكنجه روحي رواني بيشتر ميشود. همچنين افرادي كه ذهنيت و حافظه قوي و يا توان خلاقيت بالايي دارند بهتر و بيشتر ميتوانند وضعيت انفرادي يا شرايط شكنجه روحي رواني را تحمل كنند. چرا كه وقتي همه چيز را از آنها ميگيرند باز ميتوانند با توانايي هاي ذهني خود, خويش را سرگرم كنند .
همانطور كه در پاسخ به سوال قبل گفتم, افرادي كه اهل فانتزي و تخيل هستند هم تحمل بيشتري در اين شرايط نشان ميدهند.
اصو ً لاافرادي كه تحت اين نوع فشارها قرار ميگيرند دچار چه نوع آسيب ها و پيامدهاي روحي رواني ميشود؟
افرادي كه به منظور ايجاد شستشوي مغزي تحت فشار و شكنجه قرار ميگيرند. مراحل رواني خاصي را تجربه ميكنند كه شدت و نظم اين مراحل ميتواند متفاوت باشد. يكي از شايع ترين اين حالتها ,افسردگي است. افسردگي در آن, فقط به صورت عاطفي شدن زياد, وجداني شدن و احساس غم و گريه خود را نشان ميدهد. البته مراحل رواني در افراد در يكي از مراحل زير متوقف ميشود و
پيشرفت نميكند:
1 ابتدا فرد دچار احساس درماندگي و فراموش شدگي ميشود. فقط بازجو است كه او را به دنياي بيرون متصل ميكند. 2 سپس در برابر رفتارهاي متغير بازجو كه روزي مهربان و روزي ديگر بسيار خشن و غير قابل دسترسي است, دچار حيرت و سرگرداني ميشود. 3 احساس ترديد و عدم اطمينان كه از او چه ميخواهند و البته فقط بازجو پاسخ اين سوال را ميداند. 4 _ در اين مرحله زنداني به بازجو وابسته ميشود, ميخواهد او را بشناسد و با او ارتباط برقرار كند كه اين وابستگي بيمارگونه
است. 5 احساس ترديد و از دست دادن شعور و آرمان ها به دليل وابستگي به بازجو. 6 احساس گناه به دليل وابستگي به بازجو. 7 احساس ترديد و سوال در مورد سيستم ارزشي خود. 8 از دست دادن قدرت نقادي و ارزيابي چند جانبه كارهاي خود. 9 احساس بالقوه شكست و ترس از ديوانه شدن. 10 _ احساس نياز شديد براي داشتن اصول جديد و ثابت كه بازجو براي يافتن اين اصول به او كمك ميكند. 11 _ احساس نهايي تعلق يا همانندسازي.
اگر چه شما در اين گفتگو به شيوه هاي رساندن زنداني به اين مراحل اشاراتي داشتيد, امادر صورت امكان در اين خصوص بيشتر توضيح دهيد.
بعد از ايجاد احساس وابستگي به بازجو و احساس گناه, شستشوي مغزي تازه آغاز ميشود. هر چيزي كه زنداني بيان ميكند, باعث رضايت بازجو نميشود و بازجو در باره هر جمله سوالات متعدد و چندجانبه اي ميكند و شروع ميكند به بازنويسي جملات با خود زنداني. زنداني مجبور است نوشته هاي او را بپذيرد و يا مدام بحث كند و اين اساس و عصاره شستشوي مغزي است. در واقع بازجو وقتي راضي
ميشود كه زنداني از اظهارات قبلي و سيستم ارزشي بازجو براي صحت گفته هاي خود استدلال ميكند .
در تمام اين مراحل, زنداني همواره در تلاش آگاهانه است كه اصول خود را حفظ كند, ولی مراحل تغيير به صورت ناخودآگاه اتفاق مي افتد, يعني زنداني قبول ندارد و نمي پذيرد كه تغيير كرده است.
آيا اثرات شكنجه رواني و شستشوي مغزي پايدار است, تا كي و چه مدت ادامه دارد؟
انسان همواره در حال تغيير است و هر تجربه اي بر او اثر ميگذارد. فردي كه شكنجه و زندان را تجربه كرده با فردي كه اين تجربه را نداشته متفاوت است. يعني كليه آثار شكنجه هرگز برطرف نميشود. اما تغيير سيستم ارزشي و باورهاي جديد, ناپايدارند و هر چه اين تغيير در شرايط بسته تر اتفاق افتاده باشد با تغيير محيط سريعتر و زودتر عوض ميشود. بايد به اين نكته هم اشاره كنم كه شستشوي مغزي در شرايط باز و آزاد نيز اتفاق مي افتد. تبليغات و اثر تبليغ, نوعي از شستشوي مغزي است كه مصرف كننده را متقاعد ميكند, او ً لا به اين جنس خاص نياز دارد, ثانيًا اين مارك از همه ماركها بهتر است يا در مورد برخي گروههاي مذهبي و فرقه ها كه از اصول شستشوي مغزي در شرايط باز استفاده ميكنند .
علامتي كه پايدار ميماند احساس بي انگيزه شدن و كنار گذاشتن فعاليتهايي است كه منجر به دستگيري فرد شده است. معمو ً لا يكي از اهداف اساسي سيستم عامل شكنجه هم , ساكت و بي تفاوت نمودن افراد است. نكته مهم ديگري كه در مورد پايداري اثرات شكنجه بايد مطرح شود, اين است كه وقتي
شستشوي مغزي در فضاي بسته و تحت شرايط تهديد و فشار اتفاق مي افتد, پايداري اثرات آن به فضاي جامعه نيز بستگي دارد. يعني اگر احساس خفقان و رعب و وحشت در بيرون از فضاي زندان نيز حاكم باشد, پايداري اثرات شكنجه بيشتر خواهد بود. در واقع هر وقت اطلاعات جديد فرد با باورهاي قبلي اش مطابقت نداشته باشد, در باورهاي فرد ترديد ايجاد ميشود و به عبارتي, اطلاعات و داده هاي جديد عقايد يا باورها را تغيير ميدهد. به همين دليل, همانطور كه در فضاي زندان و محدوديت اطلاعات يك زمينه تغيير باورها مهيا ميباشد, در محيط باز بيرون و اطلاعات جديد نيز مجددًا عقايد تغيير ميكند.
آيا ترميم آثار شكنجه, محتاج مراقبت و مواجهه ويژه اي است؟
بسته به نوع شكنجه و تاثير آن بر فرد, طبيعتًا مواجهه و پرستاري هم فرق ميكند. اگر فرد در شرايط فشار دچار علائم روانپريشي از قبيل اضطراب, افسردگي و احساس گناه زياد شده باشد, بسته به نوع مشكل, درمان ويژه آن ارائه ميگردد. مسئله مهم در اين شرايط, درك فشارهاي زياد و تجربيات سخت فرد در زندان است. در واقع يك كانون اضطراب بعد از رهايي از شرايط زندان, نگراني و اضطراب
در مورد قضاوتهاي ديگران است.
نتايج تحقيقات در اين زمينه نشان ميدهد درد و رنج و بيماري افراد شكنجه شده سياسي با ساير بيمان روانپزشكي كاملا متفاوت است. به طور كلي نياز به انزوا, سكوت و شرم, انسانهاي شكنجه شده را در نفرت عميقي از خود فرو ميبرد و باعث عدم ثبات در رفتارها ميگردد.
چه از جنبه روانشناختي و چه از جنبه فيزيولوژيك, چطور به يك فرد شكنجه شده آسيب وارد ميايد؟
مهمترين ويژگي و تفاوت انسان, احساس هويت فردي است. آزادي و انتخاب در فعاليتهاي روزمره مثل انتخاب نوع لباس و انتخاب نوع و زمان غذا, تماشاي تلويزيون يا شنيدن موسيقي, با ديگران بودن و . . . بر اساس نوع شخصيت فرد انجام ميپذيرد و منجر به شكل گيري "من" ميشود. "من دوست دارم" ,"من ميخواهم" و نظاير آنها. در شرايط زندان, اين احساس وجود "من" و يا هويت فرد لطمه ميخورد ,
تمام آزاديها و انتخابها گرفته ميشود. ابتدا محدوديتهاي عيني مثل تعويض لباس, تعيين زمان اجباري براي غذا و يا نوبت دستشويي و حمام و . . . اعمال ميشود و سپس وارد حيطه فكري و رواني فرد ميشوند. همانگونه كه قب ً لا گفته شد, اين فرايند از مجاري كام ً لا منطقي و معقول صورت ميگيرد, با اين منطق كه "انسان جايزالخطا است و هيج كس نميتواند ادعا كند در زندگي خود اشتباه نداشته و هدف ما توجه دادن شما به خطاهايتان و اصلاح آنها ميباشد" زنداني و قرباني تحت تاثير و القاء قرار ميگيرد. به اين ترتيب اگر زنداني بخواهد در برابر اين منطق مقاومت كند, متهم به غير منطقي بودن ميشود و اگر آن را بپذيرد شروع به از دست دادن باورها و هويتش ميكند. در فضاي تهديد و ارعاب و تحقير و وحشت, فرد زنداني به جايي ميرسد كه از انجام كارهاي مباح خود در گذشته, مثل مسافرت رفتن ,
صحبت با دوستان, مطالعه كتاب و حتي نوشيدن يك ليوان آب ميوه, احساس گناه و خطا ميكند.
آيا ميتوان مولفه هايي را براي بهداشت روان در زندان برشمرد؟
در زندان سياسي, طبيعتًا اين مولفه ها با هدف زنداني نمودن در تضاد است. به همين دليل در بحث نظري كمتر كشوري حاضر به تاييد مقوله " زنداني سياسي" است.
به نظر شما, فرد شكنجه گر و يا واقف بر اعمال شكنجه چه خصوصياتي دارد؟
در بررسي شخصيت افرادي كه در جامعه يا خانواده اعمال خشونت ميكنند, مشاهده شده كه اكثر اين افراد به صورت مشخصي خود قرباني خشونت بوده اند. در واقع, پدر "كتك خورده", پدر "كتك زن "ميشود. نكته ديگري كه در بررسي و درمان افراد شكنجه شده ديده شده است, ميزان اهميتي است كه فرد شكنجه شده در شرايط خارج از زندان نيز به حرفهاي شكنجه گر ميدهد و لذا ميتوان اينگونه نتيجه گرفت كه بين شكنجه گر و قرباني, شباهتهايي وجود دارد. مهمترين اين شباهت ها اين است كه به ندرت شكنجه گر و يا قرباني به خودي خود از شكنجه و يا آموزش آن صحبت ميكند. هر دوي آنها با رازي يكسان كه آنان را از دنياي زندگان جدا ميكند به هم وابسته اند. در واقع شكنجه گران را اگر به صورت مجموعه و يا نظام نگاه كنيم, در مي يابيم كه هيچ كس شكنجه گر به دنيا نيامده است, بلكه
براي شكنجه كردن "تربيت " ميشود. در واقع شكنجه گران پيشاپيش بر مبناي ملاكهايي از قبيل گسستگي از محيط فرهنگي اوليه, بيكاري, وضعيت اقتصادي ناپايدار, بي اطميناني نسبت به آينده و . .. انتخاب ميشوند و ملاكهاي كاذبي مانند زورمندي, استحكام, شجاعت, هوش و . . . براي انتخاب, به خود اين افراد مطرح ميگردد. در شرايطي كه اين افراد بيشترين ارتباط با يكديگر, يعني گروه شكنجه
گران دارند, از ارتباط با جامعه عادي محروم ميشوند.
نكته ديگر اين است كه به نظر ميرسد اين افراد خود به نوعي دچار شستشوي مغزي شده اند و اعتقاداتي به آنها القاء شده است. پدري كه فرزند خود را به قصد تنبيه تا حد كشتن كتك ميزند, براي خود توجيه دارد. شكنجه گران هم خود را توجيه ميكنند و يا به تعبيري توجيه شده اند و اين در ابعاد فكري ذهني و ناخودآگاه آنهاست كه خود را محق ميدانند. اين را هم اضافه كنم كه خيلي از آنها در جامعه ارتباطات به ظاهر خوبي دارند. در واقع دوشخصيتي اند و كسي نميتواند گمان كند كه مخاطب او , روي ديگري دارد كه در محل زندان آشكار ميشود. به نوعي تجزيه و انفكاك شخصيت در شكنجه كنندگان و يا سيستم طراحي كننده به وجود آمده است. احتمالات ديگري هم مفروض است, از جمله اينكه سيستمي كه طراحي شكنجه ميكند, ممكن است پارانوئيد باشد و دنبال دشمن بگردد, ولي خود آن افراد چون توجيه ايدگولوژيك ميشوند و باور پيدا ميكنند, عمل مينمايند. احتمال شيوع افراد سادومازوخيستيك كه از آزار دادن افراد يا از آزار ديدن لذت ميبرند, در طيف شكنجه گران مورد بررسي علمي قرار نگرفته است.
نوع مواجهه با شكنجه در كشورهاي جهان سوم و كشورهاي پيشرفته چگونه است؟
در كشورهاي توسعه يافته چون حقوق فردي انسان و كرامت وي بيشتر مطرح است, قانون بهتر اعمال ميشود و لذا اگر ميخواهند با فرد برخورد كنند, حتي در جنبه هاي سياسي و امنيتي و اجتماعي, ابتداء سعي ميكنند اطلاعات را جمع آوري كنند و بعد بر اساس مستندات با فرد برخورد ميشود. يعني اطلاعات مستمر در دست هست و به آن دليل ها فرد بازداشت ميشود و بعد او يا خطا را ميپذيرد يا نه و البته در نهايت قانون تعيين تكليف ميكند. لذا كارآگاههاي خصوصي خيلي فعالند تا جمع آوري اطلاعات كنند. ولي در كشورهاي جهان سوم و در حال توسه, افراد را به محض اينكه فكري يا توهمي در مورد آنها وجود داشته باشد, صرف اين توهم و نظريه كافي است كه با آنها برخورد صورت گيرد.در واقع بازجويي و تحت فشار قرار دادن آنها براي اثبات فرضيه است و بايد اعترافاتي در جهت تاييد فرضيه گرفته شود. اگر مسئله اجتماعي باشد و مثلا كسي كشته شده باشد يا دزدي رخ داده باشد ,فشار زيادي بر فرد ميايد كه اقرار كند و اگر اقرار نكرد, آزاد ميشود. در موارد سياسي هم اگر اطلاعاتي به دست نيامد و اقراري وجود نداشت, مسئله شستشوي مغزي, مرحله بعدي است كه بايد فرد اعترافات نادرستي را عنوان كند.
و سوال آخر اين است كه اساسَا آگاهي قبلي بر مقوله شكنجه و متدها و روشهاي آن تا چه حد ميتواند به فرد كمك كند تا مواجهه اي غالب با پديده داشته باشد؟
اين آگاهي قبلي در نحوه مواجهه موثر هست, اما كمك زيادي نميكند, چرا كه فرايند به گونه اي ناخودآگاه تكوين مييابد.تصور كنيد كه ما به امر واقف باشيم كه اگر ميكروب سياه زخم به بدن ما وارد شود, دچار عوارض آن و مبتلا به بيماري ميشويم. اما به هر حال اگر ميكروب مزبور وارد بدن ما شود ,به رغم آگاهيهاي قبلي مبتلا ميشويم, چرا كه فرايندي ناخودآگاه رخ ميدهد و ميزان آگاهي تاثير قابل
توجهي براي پيشگيري از روند ابتلا به بيماري ندارد. مگر اينكه ميزان آگاهي باعث شده باشد كه فرد از قبل خود را قويتر كرده باشد و دفاعهاي عميق تري بروز دهد, مثل واكسني كه فرد از قبل آن را تزريق نموده و آماده تر است. اين آمادگي قبل موثر هست, اما تاثيرش هيچ وقت صددرصد و تمام و كمال نيست.